. معرفت فقاهتي حزب الله
ده: استناد جوهرى تفكر فقاهتى، تنها به داشتههاى تذكارى است، به طورى كه بدون وجود داشتههاى تذكارى دين، نه تنها نقش پيشفرضها در استنباطات و در نتيجه نسبى شدن و مطلق نبودن و در نهايت امكان يقينى نبودن حجتهاى فقاهتى وجود ندارد و نه تنها نمىتوان منطق واحدى براى معرفت تفقهى در هر مرتبه از مراتب دينى تعريف كرد، كه هر گونه معرفت فقاهتى خود قابل «انقلاب» و «تصرف» مىبود در حالى كه بدليل وجود داشتههاى تذكارى آن هم در همه حقايق امكانى ـ و حداقل در انسان ـ «و علم آدم الاسماء كلها»، معارف تفقهى دين:
الف) قابل فهم و وصول همگانى است.
ب) داراى منطقهاى فهم واحد در هر مرتبهاى از مراتب تفقه دينى و به تبع معرفت دينى است.
ج) بر اساس ماتريس معرفتى واحد، معرفت فقاهتى در تمام ابعاد و موضوعات قابل تعريف خواهد بود.
د) محمولات و احكام دينى نه تنها غيرنسبى، كه مطلق بوده و پيشفرضها هيچگونه دخالتى در معرفت فقاهتى نخواهند داشت.
هـ) حلقه واسطهاى در انطباق معرفتهاى حصولى فقاهتى با معرفتهاى حضورى و به تبع شهودى وجود ندارد تا همان حلقه واسط سبب پيدايش شك در انطباق شود.
و) نه تنها هر حقيقتى از حقايق از ميان هزاران حقايق، قابل «يافت» يقينى است كه به واسطه حتى يكى از آن حقايق مىتوان ـ در صورت فهم نظام حلقوى معرفت تفقهى ـ تمام حقايق را به نحو يقينى كشف كرد ولو در اين كشف از استقراء ناقص استفاده شود در حالى كه در صورت نبود آن، نه داشتههاى تذكارى تنها استقراء كه برهان نيز مفيد يقين نخواهد بود.
يازده: متن محور بودن معرفت فقاهتى، آن هم بر محوريت قرآن از طريق بيانات قولى و فعلى اهلبيت(ع)، از ديگر ويژگىهاى معرفت فقاهتى دين است بنابراين:
الف) نه تنها «عقل» دليلى طولى در مقام معرفت فقاهتى است، كه «اجماع» ثبوتا در صورت نبودِ دليل مستند قرآنى! و بلكه روايى از يك طرف و در مرآى و منظر شارع بودن و عدم ردع از ناحيه شرع دينى، حجت خواهد بود.
ب) طوليت اهلبيت(ع) نسبت به قرآن در مقام حجت و حجيت است و نه به لحاظ وجود عينى و تكوينى، چرا كه تقدم وجودى اهلبيت(ع) بر قرآن ترديدناپذير است ـ در غير اين صورت نه تنها تمسك به قرآن ناطق بودن در مقام تعارض وجودى قرآن و اهلبيت(ع) در جنگ صفين نادرست بود و نه تنها ترجمانى از اقتضائات جوهرى وجود انسان كامل ـ اهلبيت(ع) ـ بودن دين و به تبع متن دين ـ قرآن ـ امكان تصور ثبوتى و اثباتى نداشت، كه در عرض يكديگر تعريف شدن «ماترك» پيامبر «انى تارك فيكم الثقلين كتاباللّه و عترتى» بىدليل بود. بنابراين نه تنها نمىتوان در بيانات ترجيحى شارع دينى نسبت به يكى از آن دو ـ با توجه به تفكيك مقام حجيت از مقام وجود عينى ـ تناقضى يافت و نه تنها ضرورت دارد كه هر ساله تنزيل در برنامه و لايحه ساليانه قرآنى بر قرآن ناطق نازل گردد «انا انزلناه فى ليله القدر» در غير اين صورت وجود اعلى بايد با حفظ موجوديت عله خويش در مرتبه ادنى تنزيل وجودى يابد كه اين فرض نه تنها ملازم با محال عقلى مىبود كه مىبايستى تعريف شدن متن ظواهرى قرآن به متن باطنى و تاويلى اهلبيت(ع) را كاملا منطقى و مطابق با قاعده پنداشت ـ در غير اين صورت توجيهِ سبع مثالى بودن سوره حمد آن هم با ملاحظه وجود چهارده معصومى ائمه (ع) از يك طرف و توجيه اعمال عبدى و از جمله تسبيح حضرت زهرا(س) به وجوه وجودى آن حضرات معصومين(ع) و از جمله تعداد آنان، از طرف ديگر، و ملاحظه عدد پانزده در ماه به عنوان مضربى از عدد «سه» ـ پيامبر(ص)، على(ع) و فاطمه(س) و «پنج» ـ آل عبا ـ به لحاظ مقام «اقتضاء» ـ و نه فعليت ـ و در نتيجه ضرورت تعريف سه و پنجى حقايق و حوادث امكانى، از طرف سوم، امكانپذير نمىبود همانطورى كه مىتوان بر اساس بيان فوق «مرجع» بودن قرآن براى استنادات و احتياجات مبانى و حكمى و حكمى اهلبيت(ع)را ضرورتى انكارناپذير پنداشت.