. معرفت فقاهتي حزب الله
ج) همانطورى كه ساير كتب الهى، «بدل» قرآن بودهاند ـ چرا كه از وجود مرتبهاى نازلترى بهره داشتهاند، اهلبيت(ع) نيز به جز اركان سه گانه اصلى داراى وجودات بدلى بودهاند در غير اين صورت ابراهيمبن محمد(ع) بدل امام حسين(ع) قرار نمىگرفت، و نيز علىاكبر (ع) و زيد (ع) و يا اسماعيل(ع) و يا ابراهيمبن موسي(ع) و غيره بدل ساير ائمه از اهلبيت(ع) تعريف نمىگرديدند ـ كه با وجود و تقبّل وظيفه اصول، بدل بايد از صحنه هستى دنيايى كنار مىرفت، چنانكه اقوام نيز بدل داشته و دارند به طورى كه در صورتِ بىلياقتى قومِ جديدى كه متدينتر و تكليفپذيرتر است جايگزين آنان خواهد شد، حال اگر قرآن و اهلبيت(ع) هر كدام بدل داشتهاند پس نسبت ميان آندو، به دو لحاظ «وجود» و «حجت» بايد از نوع نسبت مبدل به بدل و بدل به مبدل باشد ولو به لحاظ «تحقق» وجود يكى به معناى نفى ديگرى نيست، زيرا كه به دليل تفاوت «معيار»، امكان حذف يكى نسبت به ديگرى وجود نداشت.
د) همچنين حيث «بدليت»، نه تنها نسبت به دو وجود «دفعى» و «تدريجى» قرآن و نه تنها نسبت به قرآن متنى و قانونى و قرآن لايحهاى و برنامهاى و نه تنها نسبت به اصول «لفظى» و «عملى»، وجود داشته و دارد و نه تنها كه نسبت به ارجاع فروع به اصول نيز جارى است كه به دليل فرع بودن يكى و اصل بودن ديگرى را بدنبال دارد، نتيجه سخن فوق ارجاع فرع به اصل در مقام وجود و حجت ذاتى از يك طرف و ارجاع حجتهاى بالعرض نسبت به حجتهاى ذاتى از طرف ديگر است.
دوازده: اگر فقيه به ملاحظه مواد استعمالى مندرج در معناى فقه، بايد «زيرك» باشد و اگر «زيركى» نه تنها به مقام اصل و متن «درك»، مقام «استدلال» و مقام «انطباق مصداقى» كه به مقام «انطباق محكياتى» مربوط مىباشد و اگر زيركى نه تنها گستره «مقتضى» را كه هر گونه دفع و رفع «موانع» را نيز شامل است، پس بايد بتوان نتيجه گرفت كه:
الف) نه تنها فقه، كه «فقيه دينى» در مقام معرفت فقاهتى بايد از ضريبِ هوشى بالايى نسبت به مقامات چهارگانه فوق بهره داشته باشد در غير اين صورت آن فرد فقيه نيست بلكه حافظ بر مبانى و احكام است، همانطورى كه معرفت فوق، از نوع معرفت جامع فقاهتى نيز نخواهد داشت.
ب) چه بسيارند عالمانى كه قدرت درّاكى فوقالعاده از اصل حقايق دينى دارند ولى فاقد توانايى فهم و درك از متن آن حقايق مىباشند، و چه بسيارند عالمانى كه از اصل و متن حقايق، درك ـ حتى از نوع دوست آن ـ بهره دارند ولى توانايى استفاده و يا استناد به دلايل شرعى و به تبع دليلسازى عقلى و تفكرى بلكه حسى را ندارند، و چه بسيارند عالمانى كه باوجود توانايى درك از اصل، متن و مهارت در استدلال، از انطباق مصداقى آن معارف بر حقايق ظاهرى دين بىبهرهاند، و بالاخره چه بسيارند عالمانى كه دارايى از توانايىهاى فوق، قدرت نفوذ از حقايق ظاهرى به حقايق باطنى و تاويلى را نداشته و نه تنها نمىتوانند اصل و متن حقايق بطنى و تاويلى دين را بفهمند، كه توانايى قدرت انطباق حقايق ظاهرى بر حقايق محكياتى و تاويلى را ندارند در حالى كه تمام جوهره دين و بلكه غايت حقايق ظاهرى دين، فهم و باور به حقايق باطنى و تاويلى آن از منظر حقايق و متون ظاهرى دين مىباشد.